خرید بک لینک

درباره سایت

سیاه و سفید

باران ببارد... یا نبارد! چتر داشته باشیم... یا نداشته باشیم...! پاییز باشد! یا نباشد! هیچ کدام برایم فرقی نمیکند!؟ من از تمام رمانتیک های آبکی خسته شده ام!....

امکانات وب

"یک داستان غم انگیز از یک دانشجوی مهندسی"

یک دانشجوی مهندسی عاشق سینه چاک دختر همکلاسیش بوده..
بالاخره یک روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و از دختره خواستگاری کرد..
اما دختر خانوم داستان ما عصبانی شد و درخواست پسر رو رد کرد. بعدم پسر رو تهدید کرد که اگر دوباره براش مزاحمت ایجاد کنه، به حراست میگه..
... ... ... ...
روزها ازپی هم گذشت و دختره واسه امتحان از پسر داستان ما یک جزوه قرض گرفت و داخلش نوشت " من هم تو رو دوست دارم، من رو ببخش اگر اون روز رنجوندمت
"اگر منو بخشیدی بیا و باهام صحبت کن و دیگه ترکم نکن.

ولی پسر دانشجو هیچوقت دیگه باهاش حرف نزد..
چهار سال آزگار کذشت و هر دو فارغ التحصیل شدند. اما پسر دیگه طرف دختره نرفت.!!

نتیجه اخلاقی این ماجرا. .
.
.
.
.
.
.

پسرهای مهندسی هیچوقت لای کتاب ها و جزوه هاشون رو باز نمیکنند...

برچسب: داستان عاشقانه,داستان طنز,داستان خنده دار, نویسنده: milad تاريخ: چهارشنبه 17 خرداد 1391 ساعت: 13:41

صفحه بندی