خرید بک لینک

درباره سایت

سیاه و سفید

باران ببارد... یا نبارد! چتر داشته باشیم... یا نداشته باشیم...! پاییز باشد! یا نباشد! هیچ کدام برایم فرقی نمیکند!؟ من از تمام رمانتیک های آبکی خسته شده ام!....

امکانات وب

روز غمگینی بود...

چشم من خیس شد و اشک در آن غلطان شد

دست من سرد شد و سایه ی من لرزان شد

قلب من خرد شد و خانه ی دل ویران شد

و تو می دیدی و از من...

و تو می رفتی و از من...

من دگر هیچ نبودم که به پای تو بیافتم

که دو دست تو ببوسم که بگویم

مگذر از من و از من

تو بمان با من و با من

و تو خونسرد فقط دل به دل سفر سپردی

و تو رفتی و نبردی...

و تو رفتی و نشستم به خیالت من ساده٬چشم به جاده

و تو رفتی و نبردی...

و تو رفتی و رسیدم من به غربت ٬من به حسرت

و تو رفتی و نبردی همه ی ثانیه ها را٬چشم من ماند به ساعت

و تو رفتی و نبردی همه ی عقربه ها را٬دل من سوخت به ندرت

روز غمگینی بود...

داغ چشمت را نشاندی بر دل آیینه ها

تو گذشتی بی صدا

دل بریدی بی هوا

دیگر اکنون...

خانه ام با من غریبی می کند

عکس هایت دل فریبی می کند

وای بر من وای بر آیینه ها

وای مانده بر دلم این کینه ها

بوی تو بوی خوش تو بوی عطرو...

من و تو ٬ باران ٬ فقط خیال چترو...

من گذشتم...

از تمام آنچه که می خواستم

از تمام آنچه از تو داشتم

من گذشتم از تمام دردهام

از تمام تلخی سردردهام

دفتر این ماجرا هم بسته شد

عشق هم از بودن ما خسته شد!

برچسب: نویسنده: milad تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1391 ساعت: 21:41

صفحه بندی