باران ببارد... یا نبارد! چتر داشته باشیم... یا نداشته باشیم...! پاییز باشد! یا نباشد! هیچ کدام برایم فرقی نمیکند!؟ من از تمام رمانتیک های آبکی خسته شده ام!....
چشم هایم٬این سطرها٬این کلمات٬هوای این اتاق
حتی این روان نویس...
همه با تو آشنایند و به من مشکوک
با تو آرامند و با من...
با من به سکوت محکومند به شب به ترانه به قلم به باران
و به اشک...
بی تو با تمام شب تنهایم
با تمام وجود تلخم
و این است سرنوشت نو رسیده ام!
برچسب:
نویسنده: milad