باران ببارد... یا نبارد! چتر داشته باشیم... یا نداشته باشیم...! پاییز باشد! یا نباشد! هیچ کدام برایم فرقی نمیکند!؟ من از تمام رمانتیک های آبکی خسته شده ام!....
من پر از تشویشم
من پر از حادثه ی تلخ فرو ریختنم
و چنان می خندم
که تو گویی همه چیز آرام است
بخت هم خندان است روز هایم همه از نور پر است
و شبم مهتابی است
و چنان دلگرمم که تو گویی مست این دنیایم
ولی افسوس...
حقیقت این نیست
زندگی شیرین نیست
من به اندازه ی این شهر پر از تشویشم
من پر از تردیدم
من پر از حادثه ی تلخ فرو ریختنم
برچسب:
نویسنده: milad