باران ببارد... یا نبارد! چتر داشته باشیم... یا نداشته باشیم...! پاییز باشد! یا نباشد! هیچ کدام برایم فرقی نمیکند!؟ من از تمام رمانتیک های آبکی خسته شده ام!....
فراموشت کنه تورو بندازه دور آسوده شه آروم
یکی مثل منه حیرون که سرگردون شده بیتو تو سرمای زمستون حالا
اشکاشو پنهون میکنه از عاشقیش میشه پشیمون
چقدر بی رحم دل کندن
چقدر آسون شده رفتن
چقدر می ترسم از رفتن جدا موندن صدای بوق ممتد راه آهن
چقدر دلچسب تنهایی
فقط گاهی که نیست عکساش میده دلداریت
یهو میبینی یه شونه یه مرهم یه چشم مهربون کم داری و اینه دقیقا
بدبیاری
یهو خالی میشه ذهنت یهو ته میکشه عشقت یهو حرفاش میپیچه توی
گوشت تموم خاطراتت زنده میشه و هنوزم تو سر پایی
تموم لحظه هاتو دور میریزی نمونده راه برگشتی تو تنهایی داری میپاشی از
هق هق به جای عشق بازی گرفته جاشو بیزاری
فقط طاقت بیار و صبر کن زجه نزن این لحظه ها میفهمه بیتابی
تو باش و زندگی کن حقتو میگیره دنیا٬این دنیای توخالی...!
برچسب:
نویسنده: milad