باران ببارد... یا نبارد! چتر داشته باشیم... یا نداشته باشیم...! پاییز باشد! یا نباشد! هیچ کدام برایم فرقی نمیکند!؟ من از تمام رمانتیک های آبکی خسته شده ام!....
این روزها دلم هوایی شده
چند بار بگویمش که تو رفته ای
اما می رود همانجا...
که تو هر روز برایش دست تکان می دادی....
عشق من :
چه لیلیانه ،
مجنونت را فراموش کرده ای...!
تو رفته ای
۴۴۶ روز است... !
می بینی که هنوز زنده ام...!
هنوز راه میروم...!
شعر می خوانم
شعر میگویم
و تو هنوز هم مخاطب تمام شعرهای منی
راستی تو هنوز شعر دوس داری؟!...
من عقده هایم رو روی این دیوار مجازی
به شعر می نویسم
هی...!
با توأم...
از توی مجازی هم خسته شده ام...!
که مرا می خوانی
و فقط می گویی:
زیبا بود...!
خسته شده ام
دلم عشقی تازه میخواهد
دلم بالی می خواهد برای پروازی دوباره
یک خواهش...
دست از سر لحظات من بردار!...
لطف میکنی...!!
پ.ن:
بچه ها نظرتون مهمه برا این پست
چون از خودمه
برچسب: عاشقانه,متن عاشقانه,شعرهای عاشقانه,عشق,غمگین,معشوق,دست تکان میدادی,
نویسنده: milad