باران ببارد... یا نبارد! چتر داشته باشیم... یا نداشته باشیم...! پاییز باشد! یا نباشد! هیچ کدام برایم فرقی نمیکند!؟ من از تمام رمانتیک های آبکی خسته شده ام!....
مشتی اجل به بردن من گیر داده اند
اینجا همیشه اب تکان می خورد از اب
، اما به اب خوردن من گیر داده اند
مانند شمع در غم تو اب می شوم ،
مردم به فرم مردن من گیر داده اند
چشم انتظار دست تو اصلا نمی شوم ،
ولی به شال گردن من گیر داده اند
در شهر، حس و حال برادر کشی پر است ،
گرگان به جامه من گیر داده اند
دامن زدم به خون که بدست اورم تو را ،
این دست ها به دامن من گیر داده اند
گر پا دهد برای تو سر نیز می دهم ،
اینجا به دل سپردن من گیر داده اند...!
(فرامرز عرب عامری)
برچسب: شعرهای عاشقانه,غمگین,زیبا,
نویسنده: milad