باران ببارد... یا نبارد! چتر داشته باشیم... یا نداشته باشیم...! پاییز باشد! یا نباشد! هیچ کدام برایم فرقی نمیکند!؟ من از تمام رمانتیک های آبکی خسته شده ام!....

شاگرد، به استاد الهیات گفت: استاد! تا شما خدا را به من نشان ندهید؛ من نه خدا را قبول میکنم و نه پرستش او را.
استاد آرام آرام رفت ته کلاس ایستاد و از شاگرد پرسید: بگو ببینم جوان! میتوانی الآن من را ببینی؟ شاگرد گفت:نه! استاد پرسید:چرا؟ شاگرد جواب داد: چون من پشتم به شماست، پشت سرم که چشم ندارم که بتوانم شما را ببینم. استاد کنار شاگرد آمد و گفت: حکایت خدا هم همینه، تا وقتی که پشتت به خدا باشه نمیتونی ببینیش...
برچسب:
نویسنده: milad