باران ببارد... یا نبارد! چتر داشته باشیم... یا نداشته باشیم...! پاییز باشد! یا نباشد! هیچ کدام برایم فرقی نمیکند!؟ من از تمام رمانتیک های آبکی خسته شده ام!....

فیلسوفی نحیف و لاغر را به بردگی فروختند. صاحبش از او پرسید: تو به درد
چه کاری میخوری؟ گفت: به درد آزادی!
برچسب:
نویسنده: milad